تبلیغات
lovely girl - تولد

تولد

سلام دوس جونیا. خوبید؟ اگه حالمو بخواین باید بگم من که خیلی خوبم راستی... یه خبر دارم واستون

17 سال پیش تو چنین روزی(1374/2/19) ساعت  2 نیمه شب یه نفر مامانیشو از خواب بیدار کرد و گفت: مامانی!!مامانی جونم! من دیگه خسته شدم. میخوام تو و بابایی رو ببینم. دوس دارم بیام رو زمین نور رو ببینم.آسمون و ابرها و زمین وگلها و بقیه چیزایی که شما دارین و من هنوز ندیدمشون رو ببینم. اینقد مامانشو اذیت کرد که بالاخره نصف شبی چشاشو رو به این جهان گشود اون دخمل کوشمولو کسی نیس جز خودم
ممنونم مامان خوبم. خداجونم هزار بار به توان هزارها بار شکرت میکنم که بهم اجازه زیستن رو دادی. که بهم این توانایی رو دادی که فکر کنم. راه برم. حرف بزنم. بخندم یا حتی گریه کنم. خدای مهربونم به اندازه تک تک ثانیه های این 17 سال ازت ممنونم به خاطر بودنم
ایشالا بنده خوبی واست بوده باشم
دوستای گلم از شماهام میخوام تو این مدت که منو میشناسین اگه دلخوری ازم دارین حلالم کنین.
حالا که به مرز بین 17 و 18 رسیدم دوس دارم همه ازم راضی باشن.
فداتون بشم

 بای


[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 15:05 ] [ ghazal ] [ کامنت() ]